از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم؟
چنین روی داد : یک روز, بسیار پیش از آن که خدایان بسیار بیایند, از خواب عمیقی بیدار شدم ودیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند - همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودر هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم :"دزد ... دزدان نابکار!! " مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سر بام ایستاده بود فریاد بر آورد : "همانا این مرد دیوانه است". من سر بر آوردم تا او را ببینم و خورشید نخستین بار چهره ام را بوسید ... نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم ... و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم.
... و چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام ; آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن, زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا از این امنیت غره شوم ... حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.
- نه, تو مانند من نیستی, ای دیوانه, زیرا تو هنوز به پشت سرت نگاه می کنی تا ببینی که جای پایت بر روی ریگ به چه بزرگی ست.
- من همانند توام, ای شب, خاموش وعمیق; و در دل تنهایی من الهه ایست در بستر زایمان; و در وجود آنکه زاده می شود آسمان به زمین می رسد.
- نه تو مانند من نیستی ای دیوانه, زیرا که تو هنوز در برابر درد می لرزی و از صدای سرود مغاک به وحشت می افتی.
- من مانند توام ای شب, وحشی و وحشتناک; زیرا گوش های من پر است از فریاد ملت های مسخر و آه زمین های فراموش شده ...
- نه, تو مانند من نیستی ای دیوانه; زیرا که تو هنوز آن خویشتن حقیرت را به رفاقت می گیری, و با آن خویشتن غول آسایت رفیق نمی شوی.
- ای شب, من مثل تو بی رحم و هولناکم; زیرا که آغوشم از سوختن کشتی ها در دریا روشن می شود, و از لب هایم خون جنگیان به خون غلتیده می چکد.
- نه تو مانند من نیستی زیرا که هنوز آرزوی یک روح دیگر در دل داری و به قانونی از برای خود مبدل نشده ای.
- من مانند تو ام ای شب, شاد و سرخوش, زیرا آن مردی که در سایه ی من آرمیده اکنون از باده ی ناب سرمست است, و آن زنی که در پی من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است.
- نه ! تو مانند من نیستی!! زیرا که روح تو در هفت لفاف پیچیده ست و دلت را در کف دست نگرفته ای.
- من مانند توام ای شب, شکیبا و پرشور; زیرا که در سینه ی من هزار عاشق در کفن بوسه های پژمرده مدفون اند.
- آری دیوانه؟ تو همانند منی؟ آیا تو می توانی بر طوفان سوار شوی, چنان که بر اسبی; و آذرخش را به دست بگیری به سان شمشیری؟
- مانند تو, ای شب, بزرگ و بلند; و تخت مرا بر توده ی خدایان فروافتاده ساخته اند; و روزها نیز از برابر من می گذرند تا دامن پیراهنم را ببوسند ولی هرگز بر رویم نگاهی نیندازند...
- آیا تو مانند منی, ای زاده ی تاریک ترین قلب من؟ آیا تو اندیشه های رام نگشته ی مرا می اندیشی و به زبان بی کران من سخن می گویی؟
- آری, ما برادران همزادیم, ای شب; زیرا که تو فضا را آشکار می کنی و من روح خود را !